ردپای بی نشون
به من راه را نشان دهید، ای ردپاهای بی نشان...

چقد از زندگی دورم،

چقد خستم،

چقد سردم،

چقد روزامو می بازم!

 


[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 18:45 ] [ فاطمه شکوری راد ]

در ابعاد این اتاق،

نبودن هایت را می شمارم...

انگشتان دست و پایم

زیادی کم اند!!!!!!!


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 09:48 ] [ فاطمه شکوری راد ]

همه دنیام شده دیوار

پر دیوارای سنگی

نمیکشن منو دردا

همین دردای دلتنگی...!

***

اگر حتی به من عشقی

نداشته باشی ممنونم

تا روز مرگ من با عشق

تا پای جون دوست دارم...

 

 

پ.ن: یاد این شعر میفتم، انگار همیشه زیاد به حال و هوام میاد: "من این دیوونگی رو دوس دارم، همین که عشق تو عینه عذابه...

 


[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 19:22 ] [ فاطمه شکوری راد ]

اگر می دانستی چقدر مرا خوشحال خواهی کرد،

هرگز کلماتت را از من دریغ نمی کردی...


[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 21:38 ] [ فاطمه شکوری راد ]

و سر انجام عاشق در وجود معشوق می‌میرد

اما در معشوق مرگ راه ندارد

پس عاشق در معشوق متولد میشود و خود معشوق می‌گردد

معشوق نیز در عاشق آشکار می‌گردد

و عاشق در می‌یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده

 این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می‌شوند زیرا یکی بوده‌اند و یکی هستند.


در حضور الهی ، این چنین زندگی کنید ، آنگاه رستگارید.

 

از کتاب نقاش قوهای وحشی


[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 08:35 ] [ فاطمه شکوری راد ]

 

عجب رسمیه، رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه...

میرن آدما از اونا فقط

خاطره هاشون به جا میمونه...


[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 10:51 ] [ فاطمه شکوری راد ]

پیش از اینها فكر می‌كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می‌گفتند: این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست
هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت می‌كند
تا شدی نزدیك، دورت می‌كند
كج گشودی دست، سنگت می‌كند
كج نهادی پای، لنگت می‌كند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می‌دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می‌كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!
گفت: اینجا می‌شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد
هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا
می‌توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد
می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد
می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر می‌كردم خدا

زنده یاد قیصر امین پور


[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 10:45 ] [ فاطمه شکوری راد ]

ما به هم نزدیکیم، حتی اگر تمام فاصله های زمین از آن ما باشد...

"عشق" همیشه تمام فاصله ها را می شکند...

"عشق" وادارت می کند که بایستی...

قدرت می دهد که نشکنی...

صبرت می دهد تا صبوری کنی...

فرصتت می دهد تا ادامه دهی...

زجرت می دهد تا اثبات کنی...

مهرت می دهد تا مهربانی کنی...

اشکت می دهد تا پاک بمانی...

"عشق" همه چیز می دهد...! اگر عاشق نیستیم، اگر شب هایمان ستاره ندارند، اگر هنوز راز تنهایی پیچک را نفهمیده ایم، از عشق بد نگوییم... بگذاریم به پای بدی خودمان، همین!

 


[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 14:46 ] [ فاطمه شکوری راد ]

 

تو را دیدم...،

تو به من لبخند زدی و هیچ نگفتی...

و من احساس کردم سال ها بود منتظر چنین لحظه ای بودم!


[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 10:04 ] [ فاطمه شکوری راد ]

همیشه آن چه که زیباست عزیزست

آن چه که عزیزست همیشه زیباست...


[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 19:47 ] [ فاطمه شکوری راد ]

 

Happy New Year


[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 19:38 ] [ فاطمه شکوری راد ]

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد… بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخارکردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم رفته بودم .


[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:54 ] [ فاطمه شکوری راد ]

یاد سهراب بخیر!

  آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:

  تو مرا یاد کنی یا نکنی

  باورت گر بشود، گر نشود

  حرفی نیست؛

  اما...

  نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

 

 

پ.ن: حسین جان، روحت همواره شاد...

از خدای مهربان، برای خانواده ات صبر می طلبیم...


[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 09:10 ] [ فاطمه شکوری راد ]

 

فقط همین: هرچه بگوییم کم گفته ایم...!


[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 21:35 ] [ فاطمه شکوری راد ]

گاه یک لبخند،

یک جمله ی کوتاه،

یک خط و یا

یک نگاه،

می تواند بهترین هدیه باشد...

 

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


[ چهارشنبه 2 آذر 1390 ] [ 16:54 ] [ فاطمه شکوری راد ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

به آن هایی فکر کن که هیچ گاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.


[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 09:32 ] [ فاطمه شکوری راد ]

این متنو یکی از دوستام نوشته... وقتی خوندمش خیلی ازش خوشم اومد برای همینم تصمیم گرفتم توی وبم بذارمش...

من رو به روی شما می ایستم... و می خندم... و چرخ می زنم... وحرف می زنم... وهیچ یک از شما نمی دانید که آتشی در قلبم شعله می کشد که هر لحظه جانم را بیش تر می سوزاند... و نا امیدی ام ، آنقدر کوچک نیست که در ازدحام میکده وحتی، در ازدحام قبرستان گم شود*... و چه می دانید از کسانی که می خندند و در روی شما گریه می کنند؟! و شما چه می دانید از کسانی که گریه می کنند و در روی شما می خندند؟! من دلم آن آغوش گرمت را می خواهد، و آن نگاه سردت، و آن لبخند سردت... و کلماتی که از قبل حفظ کرده بودی و برایم سرد می خواندی... و من هنوز هم باور نمی کنم که قلب هیچ کس جز تو جایی برای زخم های من نخواهد داشت... من از تو زخم می خورم و تو مرا درمان می کنی... من از برای تو زنده ام و تو از برای من... این راه تا ابد ادامه خواهد داشت ...

محدثه طاهری


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 18:48 ] [ فاطمه شکوری راد ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و خدا اسماعیل را به ابراهیم بخشید

و ابراهیم، خدا را به اسماعیلش ترجیح داد

و اسماعیل، خدا را بر خود ترجیح داد

و خدا اسماعیل را به ابراهیم

و اسماعیل را به اسماعیل، بخشید

و این چنین شد که قربان، عیدی مبارک شد

عید قربان مبارک!


[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 14:39 ] [ فاطمه شکوری راد ]

لیلی گفت: از لیلی بودنم خسته شدم... دیگر هرگز زندگی نخواهم کرد...

خدا گفت: دنیا بدون لیلی طاقت نمی آورد، اگر لیلی نباشد، اگر لیلی هر بهار شکوفه های کوچک را به گیسوان درختان نبافد، اگر لیلی از مهرش به آدمیان نبخشد، اگر لیلی با ستاره های کوچک حرف نزند، اگر لیلی به آواز دل نشین قناری های باغ گوش نسپارد، اگر لیلی طعم تشنگی را برای گل ها و گیاهان به تازگی بدل نکند، اگر لیلی در زمین من نفس نکشد، اگر لیلی مهربان نباشد، اگر نخندد، اگر بازی روزگار را ادامه ندهد، اگر زیر باران راه نرود، اگر لیلی یک گوشه بنشیند و بگوید که دیگر زندگی نخواهد کرد و خودش را از زیستن محروم کند...

و خدا سکوت کرد، و لیلی سکوت کرد، و سکوت هوای میان لیلی و خدایش را سنگین.

سرانجام خدا سکوت را شکست و گفت: نه لیلی... این کفر است... این کفر است که لیلی چشمانش را بر مهر خدایش ببندد و فراموش کند که خدا تا چه اندازه دوستش دارد... لیلی به پاس زیبا زیستنش است که لیلی نام گرفته است و این چرخه، با پاس بازی زیبای لیلی زندگی شده است...

و لیلی گریست...

و لیلی گریست و چونان سیل عشقی در زمین به راه افتاد که تا ابد، قلب لیلی را تطهیر خواهد کرد...

     

فاطمه شکوری راد


[ دوشنبه 9 آبان 1390 ] [ 08:46 ] [ فاطمه شکوری راد ]

از تمبر یاد بگیر، تا رسیدن به مقصد به نامه می چسبد...!


[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 20:29 ] [ فاطمه شکوری راد ]

امروز تولدم بود...

دوستای عزیزم همشون خیلی بهم لطف کردن... خیلی خیلی ازشون ممنونم! خدایا شکرت که بهم دوستای به این خوبی دادی! فکر کنم سیزده سالم تموم شد و وارد چهارده سال شدم... واقعا زمان خیلی زود میگذره... چشماتو که می بندی و باز می کنی، می بینی که بزرگ شدی و فرصتت هم برای زندگی کردن کمتر شده... امیدوارم بتونم خوب باشم و خوب زندگی کنم، حتی اگه فرصت زنده بودنم زیاد نباشه...

خدای مهربونم، ازت ممنون که بهم اجازه دادی انسان باشم و زندگی کنم... خدایا این قدر بهمون نعمت دادی که هرچقدرم شکرگزار باشیم، بازم فقط یه گوشه ی خیلی کوچولو از نعمت هات رو شکر گفتیم... ما انسان ها رو ببخش که گاهی انسان بودنمون رو فراموش می کنیم و نعمت هامون از یاد می بریم...

و یه چیز دیگه: مادر و پدر عزیزم، خیلی ممنونم که منو تحمل می کنین و باهام خوب و مهربونین... ! خیلی دوستون دارم!

 

 


[ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 18:10 ] [ فاطمه شکوری راد ]

صدای كن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

كه در انتهای صمیمیت حزن می روید.

***

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی كرد.

و خاصیت عشق این است.

كسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت كنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربكهای  فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می كنند

بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم كن

( و یك بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یك سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم كرد. )

سهراب سپهری


[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 19:47 ] [ فاطمه شکوری راد ]

به خاطر بسپار: كه عشق خدا نسبت به تو غیر شرطی ست...


[ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 19:59 ] [ فاطمه شکوری راد ]

آدم های بزرگ هر روز بزرگ تر و آدم های كوچك هر روز كوچك تر می شوند!


[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 20:09 ] [ فاطمه شکوری راد ]

فردا مدرسه ها شروع میشه... یعنی امروز آخرین روز تعطیلات تابستونیه... نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! هم برای خوشحال بودن بهونه دارم هم برای ناراحت بودن... پارسال وقتی تازه روزای اول مدرسه بود، فكر می كردم چه سال مزخرفی در انتظارمه اما وقتی یه ماه از سال گذشت، فهمیدم كه اشتباه كردم... پارسال سال عجیبی بود، یه جورایی بهترین و بدترین اتفاقای زندگی سیزده سالم توش خلاصه شده بودن... كسی از آینده خبر نداره شاید امسال هم سال خوب و پر از خیری باشه! (ایشالا...!)

اواسط سال پیش، تقریبا مطمئن بودم كه میخوام برای سال سوم برم یه مدرسه ی دیگه... اما امان از دست سرنوشت! بازم امسال موندم صهبای صفا! خدا رحم كنه به سال های آینده... البته توی هر اتفاقی كه برای آدم رخ میده یه خیری هست... پس حتما این مدرسه و اتفاقاتی كه در انتظارمونه، نه تنها برای من، كه برای همه ی بچه های صهبای صفا پر از خیره...

امیدوارم تو سال جدید هم ما بتونیم رضایت مدرسه رو جلب كنیم هم اونا رضایت ما رو!!!! (خدای عزیزم كمكون كن!)

بازگشایی مدرسه ها رو به تمام عاشقان مدرسه تبریك، و به همه ی كسانی كه از آن بیزاری می جویند تسلیت عرض می كنم...


[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 10:52 ] [ فاطمه شکوری راد ]

فقر چیست؟

فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست.

فقر، چیزی را "نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست، طلا و جواهر و غذا نیست.

پس فقر چیست؟؟؟

فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتاب‌های فروش نرفته‌ی یک کتابفروشی می‌نشیند.

فقر، کتیبه‌ی سه هزار ساله‌ای است که روی آن با خطوط زیبا یا کج و معوج، یادگاری نوشته‌اند.

فقر، همان قرآن و نهج‌البلاغه‌ای هستند که با جلد بسیار زیبا و جعبه‌ی نفیس در دکوری منزل جاخوش کرده و سال تا سال صفحه‌ای از آن خوانده نشده و به آنها عمل نمی‌شود.

فقر، پوست موز، پاکت خالی پفک، آدامس جویده شده‌ای و … ‌است که از پنجره‌ی یک اتومبیل گران قیمت یا یک ژیان قراضه و زهوار در رفته، به خیابان انداخته می‌شود.

فقر، درخت یا بوته‌ای چندین صد یا چندین هزار ساله است که برای لحظه‌ای شادی و خوشگذرانی از ریشه کنده شده یا به آتش کشیده می‌شود.

فقر، همه جا سر می‌کشد.

فقر، شب را "بی غذا" سر کردن نیست.

فقر، روز را "بی اندیشه" سپری کردن است.

بیایید کمی بیشتر بیندیشیم... چرا برخی از ما این قدر فقیریم؟

 

 

پ.ن: بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمده اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


[ چهارشنبه 30 شهریور 1390 ] [ 10:33 ] [ فاطمه شکوری راد ]

سنگ عشق
زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.

***
سیل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بیرون ریخت.
سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است. زیرا نمی‌دانند كه هر روز كسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می كند!

***
رنگ عشق
در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، كه خدا كسی را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگی‌تر است!

عرفان نظرآهاری


[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 20:18 ] [ فاطمه شکوری راد ]
به سراغ من اگر می آیید،
 نرم و آهسته بیایید
مبادا كه ترک بردارد 
چینی نازک تنهایی من!
سهراب سپهری
 

[ جمعه 25 شهریور 1390 ] [ 15:13 ] [ فاطمه شکوری راد ]
سلام! ببخشید كه یه هفته ای نبودم...
رفته بودم تركیه جای همتون خالی... سفر خوبی بود ولی دلم خیلی خیلی تنگ شده بود... دلم برای ایران تنگ شده بود برای تهران، خونمون، اتاقم، كسایی كه دوسشون دارم و... هیچ وقت دلم این قدر تنگ نشده بود...  واقعا تازه قدر این جارو می دونم... قدر آرامشی كه این جا دارم... خدایا شكرت...
اون جا یه دختری با مامانش اومده بود كه با ما هم هتلی بودن... می خواستن یكی از فامیل هاشون رو ببینن، فكر می كنم برادرش بود... از اینایی بود كه فرار كردن از وطن و دیگه نمی تونن برگردن... دختره برادرش رو خیلی دوس داشت كاملا از رفتارشون معلوم بود وقتی خواستیم برگردیم خیلی گریه كرد... كلی دلم سوخت... واقعا دردناك گریه می كرد...
توی این یه هفته گه گاه اومدم اینترنت نظرات وبلاگم رو خوندم خیلی ممنون از همتون ولی فرصت نداشتم مطلب جدید بذارم...
خلاصه این كه خواستم بگم دلم خیلی تنگ شده بود قدر این جا رو خیلی بدونین این روزایی كه هستیم خیلی زود تموم میشه... از فرصت هایی كه برای با هم بودن در اختیار داریم استفاده كنیم... همیشه یادمون باشه خوبیان كه به جا میمونن سعی كنیم از خودمون زیاد خوبی به جا بذاریم...

... و ناگهان،
چقدر زود دیر می شود! (قیصر امین پور)

[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 17:42 ] [ فاطمه شکوری راد ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

دل نوشته های دكتر حسابی


[ دوشنبه 14 شهریور 1390 ] [ 15:25 ] [ فاطمه شکوری راد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

Statics
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک