ردپای بی نشون

به من راه را نشان دهید، ای ردپاهای بی نشان...

کتیبه ی دل(4)

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

جالب است!

دنیای ما آدم ها را میگویم...!

گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک حرف،

انسان را "عاشق" می کند!

 

قلب آسمانی


صداقت

شنبه 16 اردیبهشت 1391

امکان ندارد در جایی که صداقت نیست،

اعتماد باشد...


حرف من

شنبه 2 اردیبهشت 1391

ای کاش میفهمیدی، که حرف من این نیست،

ریشه های درختم از جای دیگری خشک اند...!


آن که عاشق می شود خدایی دارد!

جمعه 25 فروردین 1391

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.


عرفان نظرآهاری


چشم های تو (2)

چهارشنبه 9 فروردین 1391

چشمانت معجزه اند...

تسلیم، من ایمان آوردم... ایمان!


ساده ی دوست داشتنی!

دوشنبه 7 فروردین 1391

امروز حقیقتی را فهمیدم که هزار بار آرزو کردم کاش نمی گفتی، کاش مثل همیشه ساکت می ماندی، کاش می رفتم، کاش نمی شنیدم... ای کاش نمی گفتی که حقیقت است، که دروغ نیست، که من عمریست تو را آن گونه که نیستی باور کرده ام، عمریست عاشق کسی بوده ام که نیست...

من ساده بودم یا تو زیادی پیچیده؟! من باور کردم، من باور کردم که چشمانت ساده اند، که تو با همه ی عالم متفاوتی. و من عاشق شدم... عاشق آن سادگی که مرا به جنون رسانده بود، ولی نبود، ولی وجود نداشت... من عاشق چشمانی شدم که برایم ساده و دوست داشتنی بودند، به سادگی قصه ی شبانه که یک مادربزرگ، به سادگی یک اشک، به سادگی یک کودک کوچک، به سادگی رقص یک برگ در باد و به سادگی قصه ی ما!

و "سادگی" تمام آن چیزی بود که من همه ی عمرم به سراغش رفتم، آدمیان را گشتم، کوچک را و بزرگ را، و سرانجام قصه ام تو بودی!

خیال کردم یافته ام، خیال کردم دیگر نیازی به کاوش و جست و جو نیست، خیال کردم دست یافته ام، و بر این فرض محالم قانع شدم:" که من یافته ام و دیگر از دست نخواهم داد...!"

آن زمان ها گذشت، آن زمان ها که تو ساده ی دوست داشتنی من بودی و من کوچک عاشق تو! آن زمان ها که چشمانت، گاهی مرا می دیدند، و لبانت، لبخند کوچکی را به من هدیه می دادند... برو، این روزها از آن توست، و من دیگر هرگز توقعی نخواهم داشت، و دوباره با سادگی خودم، بر همین "ساده نبودنت" قانع خواهم شد، و دوستت خواهم داشت، حتی اگر ساده نباشی، حتی اگر ذره ای هم در زندگی ات نباشم، زیرا من همواره همان ساده ی کوچک قصه مان هستم!!!!


چشم های تو (1)

شنبه 5 فروردین 1391

دلیل بودنم اینه که بودن با تو شیرینه

چشام درگیره چشماته ، چشات مارو نمیبینه

پ.ن: دیگه نمیخوام به چشاش نگاه کنم...


سال نو مبارک!

چهارشنبه 2 فروردین 1391

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروی
 
 
"سال نو مبارک!"
 
 
مامان بابای عزیزم سال نوتون مبارک!
 
دوست جووووونای عزیزم عید همتون مبارک! خیلی دوستون دارم!
 
برای همه سال خیلی خیلی خوبی رو آرزو می کنم!
 
 


حال امروز من!

پنجشنبه 18 اسفند 1390

 

منو از این عذاب رها نمی کنی...،

کنارمی به من نگا نمی کنی...،

تمام قلب تو به من نمی رسه...،

همین که فکرمی برای من بسه!

 

پ.ن: کاش حال امروزمو میدونستی...! کاش میدونستی چی داره میگذره بهم...


کتیبه ی دل (3)

یکشنبه 14 اسفند 1390

چه زیبا میشه دنیای حقیرم،

اگه باشی و دستاتو بگیرم...

 


جرم عاشقی

شنبه 13 اسفند 1390

ما گنهکاریم آری جرم ما هم عاشقیست

 آری اما آن که آدم هست و عاشق نیست کیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواریست، نیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست هم اینجا و هم آنجا دوزخیست

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

میتوان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد پاسخ این چیستان بی جواب...

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست ؟  

قیصر امین پور


سرد سرد

چهارشنبه 26 بهمن 1390

چقد از زندگی دورم،

چقد خستم،

چقد سردم،

چقد روزامو می بازم!

 


کتیبه ی دل (2)

جمعه 21 بهمن 1390

در ابعاد این اتاق،

نبودن هایت را می شمارم...

انگشتان دست و پایم

زیادی کم اند!!!!!!!


درد دلتنگی!

دوشنبه 17 بهمن 1390

همه دنیام شده دیوار

پر دیوارای سنگی

نمیکشن منو دردا

همین دردای دلتنگی...!

***

اگر حتی به من عشقی

نداشته باشی ممنونم

تا روز مرگ من با عشق

تا پای جون دوست دارم...

 

 

پ.ن: یاد این شعر میفتم، انگار همیشه زیاد به حال و هوام میاد: "من این دیوونگی رو دوس دارم، همین که عشق تو عینه عذابه..."

 


کتیبه ی دل (1)

شنبه 15 بهمن 1390

اگر می دانستی چقدر مرا خوشحال خواهی کرد،

هرگز کلماتت را از من دریغ نمی کردی...


عشق و عاشق و معشوق

جمعه 7 بهمن 1390

و سر انجام عاشق در وجود معشوق می‌میرد

اما در معشوق مرگ راه ندارد

پس عاشق در معشوق متولد میشود و خود معشوق می‌گردد

معشوق نیز در عاشق آشکار می‌گردد

و عاشق در می‌یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده

 این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می‌شوند زیرا یکی بوده‌اند و یکی هستند.


در حضور الهی ، این چنین زندگی کنید ، آنگاه رستگارید.

 

از کتاب نقاش قوهای وحشی


چهل روز گذشت...

جمعه 30 دی 1390

 

عجب رسمیه، رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه...

میرن آدما از اونا فقط

خاطره هاشون به جا میمونه...


پیش از این ها فکر می کردم خدا...

جمعه 30 دی 1390

پیش از اینها فكر می‌كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می‌گفتند: این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست
هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت می‌كند
تا شدی نزدیك، دورت می‌كند
كج گشودی دست، سنگت می‌كند
كج نهادی پای، لنگت می‌كند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می‌دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می‌كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!
گفت: اینجا می‌شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد
هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا
می‌توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد
می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد
می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر می‌كردم خدا

زنده یاد قیصر امین پور


عشق

یکشنبه 25 دی 1390

ما به هم نزدیکیم، حتی اگر تمام فاصله های زمین از آن ما باشد...

"عشق" همیشه تمام فاصله ها را می شکند...

"عشق" وادارت می کند که بایستی...

قدرت می دهد که نشکنی...

صبرت می دهد تا صبوری کنی...

فرصتت می دهد تا ادامه دهی...

زجرت می دهد تا اثبات کنی...

مهرت می دهد تا مهربانی کنی...

اشکت می دهد تا پاک بمانی...

"عشق" همه چیز می دهد...! اگر عاشق نیستیم، اگر شب هایمان ستاره ندارند، اگر هنوز راز تنهایی پیچک را نفهمیده ایم، از عشق بد نگوییم... بگذاریم به پای بدی خودمان، همین!

 


حال و هوای من!

پنجشنبه 22 دی 1390

 

تو را دیدم...،

تو به من لبخند زدی و هیچ نگفتی...

و من احساس کردم سال ها بود منتظر چنین لحظه ای بودم!


هر آن چه که زیباست...

چهارشنبه 14 دی 1390

همیشه آن چه که زیباست عزیزست

آن چه که عزیزست همیشه زیباست...


ثروتمند زندگی کنیم، به جای آن که ثروتمند بمیریم...

پنجشنبه 8 دی 1390

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد… بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخارکردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم رفته بودم .


انا لله و انا علیه راجعون

جمعه 25 آذر 1390

یاد سهراب بخیر!

  آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:

  تو مرا یاد کنی یا نکنی

  باورت گر بشود، گر نشود

  حرفی نیست؛

  اما...

  نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

 

 

پ.ن: حسین جان، روحت همواره شاد...

از خدای مهربان، برای خانواده ات صبر می طلبیم...


عاشورا

یکشنبه 13 آذر 1390

 

فقط همین: هرچه بگوییم کم گفته ایم...!


بهترین هدیه

چهارشنبه 2 آذر 1390

گاه یک لبخند،

یک جمله ی کوتاه،

یک خط و یا

یک نگاه،

می تواند بهترین هدیه باشد...

 

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


دنیای ما!

جمعه 20 آبان 1390

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

به آن هایی فکر کن که هیچ گاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.


راهی که تا ابد ادامه خواهد داشت...

چهارشنبه 18 آبان 1390

این متنو یکی از دوستام نوشته... وقتی خوندمش خیلی ازش خوشم اومد برای همینم تصمیم گرفتم توی وبم بذارمش...

من رو به روی شما می ایستم... و می خندم... و چرخ می زنم... وحرف می زنم... وهیچ یک از شما نمی دانید که آتشی در قلبم شعله می کشد که هر لحظه جانم را بیش تر می سوزاند... و نا امیدی ام ، آنقدر کوچک نیست که در ازدحام میکده وحتی، در ازدحام قبرستان گم شود*... و چه می دانید از کسانی که می خندند و در روی شما گریه می کنند؟! و شما چه می دانید از کسانی که گریه می کنند و در روی شما می خندند؟! من دلم آن آغوش گرمت را می خواهد، و آن نگاه سردت، و آن لبخند سردت... و کلماتی که از قبل حفظ کرده بودی و برایم سرد می خواندی... و من هنوز هم باور نمی کنم که قلب هیچ کس جز تو جایی برای زخم های من نخواهد داشت... من از تو زخم می خورم و تو مرا درمان می کنی... من از برای تو زنده ام و تو از برای من... این راه تا ابد ادامه خواهد داشت ...

محدثه طاهری


عید قربان

دوشنبه 16 آبان 1390

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و خدا اسماعیل را به ابراهیم بخشید

و ابراهیم، خدا را به اسماعیلش ترجیح داد

و اسماعیل، خدا را بر خود ترجیح داد

و خدا اسماعیل را به ابراهیم

و اسماعیل را به اسماعیل، بخشید

و این چنین شد که قربان، عیدی مبارک شد

عید قربان مبارک!


گریه ی لیلی

دوشنبه 9 آبان 1390

لیلی گفت: از لیلی بودنم خسته شدم... دیگر هرگز زندگی نخواهم کرد...

خدا گفت: دنیا بدون لیلی طاقت نمی آورد، اگر لیلی نباشد، اگر لیلی هر بهار شکوفه های کوچک را به گیسوان درختان نبافد، اگر لیلی از مهرش به آدمیان نبخشد، اگر لیلی با ستاره های کوچک حرف نزند، اگر لیلی به آواز دل نشین قناری های باغ گوش نسپارد، اگر لیلی طعم تشنگی را برای گل ها و گیاهان به تازگی بدل نکند، اگر لیلی در زمین من نفس نکشد، اگر لیلی مهربان نباشد، اگر نخندد، اگر بازی روزگار را ادامه ندهد، اگر زیر باران راه نرود، اگر لیلی یک گوشه بنشیند و بگوید که دیگر زندگی نخواهد کرد و خودش را از زیستن محروم کند...

و خدا سکوت کرد، و لیلی سکوت کرد، و سکوت هوای میان لیلی و خدایش را سنگین.

سرانجام خدا سکوت را شکست و گفت: نه لیلی... این کفر است... این کفر است که لیلی چشمانش را بر مهر خدایش ببندد و فراموش کند که خدا تا چه اندازه دوستش دارد... لیلی به پاس زیبا زیستنش است که لیلی نام گرفته است و این چرخه، با پاس بازی زیبای لیلی زندگی شده است...

و لیلی گریست...

و لیلی گریست و چونان سیل عشقی در زمین به راه افتاد که تا ابد، قلب لیلی را تطهیر خواهد کرد...

     

فاطمه شکوری راد



فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

صفحات جانبی

نظرسنجی

    سال نود من در یک نگاه...




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها